چهارمیش
لحظه لحظه ی نبودنت را به رخم میکشد،
قرار بود
ساعت را کنار ساحل بر زمین زنیم
تا به دیار آشنای خود باز گردد…
اما حال که تو نیستی
او می خواهد مرا بر زمین زند،
به خیال بازگشتنت…
نمی داند که تو دور تر از این فاصله هایی که
صدای شکستنم را بشنوی…
راه را نشانت داده بودم،
حتی بی راهه ها را…
اما…
اما شاید هنوز کوره راهی مانده بود که نمیدانستم
تقدیرم قرار است از آنجا بگذرد!!
به گمانم زیاد بودم و باریدم
کمی خشکیدن نیاز است برایت
اما به گمانم دستان خشکیده ام هم،
به تو نمی رسد
تا بشنوی
صدای سکوت تنهایی ام را در این شلوغ بازار…
به گمانم تنها من هستم،
منی که دیگر توان دوباره جاری شدنم نیست…!!
چراغ ها خاموش است
دستانم به روشنی نمی رسد
ماه از شب هایم گریخته،
ستاره ها به سیاره ای دیگر کوچ کرده اند.
خیابان دلم چراغی ندارد،
مزاحم ها تمام چراغ ها را شکسته اند…
کجایی که مرهمم شوی!
گفته بودی با هم میمانیم
اما حال که تو به دریا رسیدی و
من اسیر دل کویر شدم
باز هم مرا یاد میکنی؟؟؟
من هر چه تو را می خوانم
شاید روزانه صد ها…
صدایم در گم گشتگی خودم گم م ی ش و د…
در نهایت همهمه من میمانم و خاطر تو…
چه شده که سر جایمان نیستیم؟؟!
فکر کنم از شیرینی زیاد بودن هایمان بوده…
من دیگر تا آخر عمر قهوه می خورم،
بدون شیر بدون شکر…