من از تو دورم…

تنها همین نوشته هاست که تو را اینجا آورده…

چند سال پیش نام من را در اندک جایی جا زدند

تا تعداد آدم های کره ی زمین را زیاد تر کنند…

نمی دانم قرار است با بودنم تنها آمار زنده ها را بیشتر کنم

یا آمده ام که باشم…برای همیشه…

نمی دانم وقتی در خاطراتم قدم بزنم

لبخند کنارم نفس می کشد یا حسرت…

نمی دانم وقتی از من یاد می کنی دوستم داری یا نه…

نمی دانم اصلا از من یاد می کنی یا نه…

تنها می دانم که حالا اینجایی!

ومن خوشحال…

خوشحال از حضورت…

امشب می خواهم تنها نبودنم را جشن بگیرم…

می خواهم شمع هایم را به امید همیشه بودنت خاموش کنم…