من سردی دستانم را

… تپش های قلبم را

… روح بیمارم را… کجای دنیا جا دهم

!! وقتی آغوشت نیست… ب خیالت هم راضی شدم…

تمام تنم داغ میشود وقتی در پناه آغوش خیالت گم میشوم…

اما این لعنتی ها مرا با خیالت هم تنها نمی گذارند… مدام مرا صدا میکنند و مرا بیشتر با خیانت های خود آشنا میکنند..

به این روح چروکیده رحمی کن و خیالت را ب من ببخش… فارغ از تمام حصار ها….